تبلیغات
ミ ღوبلاگ تفریحی و سرگرمی2 ღ ミ - جایی برای گریستن

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

سخنی از این داستان: « نمی‌دانم كدام درد بزرگ‌تر است؛ دردی كه آن را بی‌پرده تحمل می‌كنی یا دردی كه به خاطر ناراحت نكردن كسی كه دوستش داری، توی دلت می‌ریزی و تاب می‌آوری.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اوایل دهه‌ی شصت، وقتی چهارده سالم بود و در شهر كوچكی در جنوب «ایندیانا» زندگی می‌كردیم، پدرم فوت كرد. درست زمانی كه من و مادرم برای دیدن بستگان‌مان از شهر خارج شده بودیم، پدر ناگهان دچار حمله‌ی قلبی غیرمنتظره‌ای شد و درگذشت. وقتی به خانه برگشتیم، دیدیم پدرم رفته است. هیچ فرصتی نبود كه به او بگوییم «دوستت دارم» یا با او خداحافظی كنیم. او مرده بود، برای همیشه. خواهر بزرگ‌ترم به كالج می‌رفت و بعد از مرگ پدر، خانه‌ی ما از حالت یك خانواده‌ی شاد و پرجنب و جوش به خانه‌ای تبدیل شده بود با دو آدم متحیر كه درگیر غم خاموش خود بودند.
سعی كردم با غم و تنهایی ناشی از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عین حال، بسیار نگران حال مادرم بودم. می‌ترسیدم مبادا گریه‌ی من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشدید ناراحتی او شود. در مقام «مرد» جدید خانواده، احساس می‌كردم مسئولیت حمایت از او در مقابل ناراحتی‌های بزرگ‌تر با من است. به همین دلیل، راهی یافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن دیگران بتوانم دلم را خالی كنم. در شهر ما، مردم، زباله‌هایشان را توی مخازن بزرگی كه پشت حیاط خانه‌هایشان بود می‌ریختند. هفته‌ای یك‌بار، یا آن‌ها را می‌سوزاندند یا رفتگرها آن‌ها را جمع می‌كردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بیرون می‌بردم. یك كیسه‌ی بزرگ دستم می‌گرفتم و دور خانه می‌گشتم و تكه‌های كاغذ یا هر چیزی كه پیدا می‌كردم، توی آن می‌ریختم، بعد به كوچه می‌رفتم و زباله‌ها را توی مخزن می‌ریختم. سپس میان سایه‌ی بوته‌های تاریك پنهان می‌شدم و آن‌قدر همان‌جا می‌ماندم تا گریه‌ام تمام شود. بعد از آن‌كه به خودم می‌آمدم و مطمئن می‌شدم كه مادرم نمی‌پرسد چه كار می‌كرده‌ام، به خانه برمی‌گشتم و برای خواب آماده می‌شدم.
این ترفند، چند هفته‌ای ادامه پیدا كرد. یك شب بعد از شام، وقتی زمان كار فرا رسید، زباله‌ها را جمع كردم و به مخفیگاه همیشگی‌ام توی بوته‌ها رفتم، ولی زیاد نماندم. وقتی به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببینم كاری هست كه بتوانم برایش انجام بدهم یا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پیدایش كردم. توی زیرزمین تاریك، پشت ماشین لباس‌شویی داشت تنهایی گریه می‌كرد. غمش را پنهان می‌كرد تا مرا ناراحت نكند.
نمی‌دانم كدام درد بزرگ‌تر است؛ دردی كه آن را بی‌پرده تحمل می‌كنی یا دردی كه به خاطر ناراحت نكردن كسی كه دوستش داری، توی دلت می‌ریزی و تاب می‌آوری. اما می‌دانم كه آن شب توی زیرزمین، ما همدیگر را در آغوش كشیدیم و بدبختی‌مان را - كه هر كدام‌مان را به جاهایی دور و تنها كشیده بود - گریستیم. دیگر بعد از آن، هیچ وقت نیاز به تنها گریستن پیدا نكردیم.

تیم گیبسون
سینسیناتی، اوهایو


برگرفته از كتاب:
استر، پل؛ داستان‌های واقعی از زندگی آمریكایی؛ برگردان مهسا ملك مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق 1387.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 

تاریخ : شنبه 9 بهمن 1389 | 02:10 ق.ظ | نویسنده : علی معدنشکاف | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.